علی کوچولوعلی کوچولو، تا این لحظه: 14 سال و 1 ماه و 7 روز سن داره

علی طلا شیطون بلا

پاییز گردی

قراربود بریم باغ ارم عکسای پاییزی بگیریم اواخر آبان رفتیم به امید دیدن برگهای پاییزی این شد نتیجش...       عکسهای بعدی هم مربوط به پیاده روی تو یه روز بارونیه البته وقتی بارون شدید شد پناه بردیم به ماشین که تو یکی از عکسا کاملا معلومه تو داری فرار میکنی      یه روزم که با مامان جون و باباجون رفتیم باغ جنت تا یه کم موتورسواری کنی     یه خورده هم ورزش کنیم       اینجا هم با عمو میلاد اینا رفتیم روستای قدیمی قلات تو یه رستوران کاملا نوستالژی خیلی حس خوبی بود .اسم رستوران بود...
25 دی 1394

سرگرمی های روزانه(پاییز94)

هنوز انقدری بزرگ نشدی وروجک که خودت خودتو سرگرم کنی یعنی خیلی کم پیش میاد با خودت بازی کنی مخصوصا این روزا که پاییزه و هوا سرد شده البته نه اونقدری که نشه بری بیرون ولی من یه کم تنبلی میکنم و میسپارمش به بابا یا وقتایی که بابا هم باشه و سه تایی بریم بیرون.همش میای و به من میگی " مامان میای با هم خونه بسازیم بریم بچه هامونو از مهد کودک بیاریم بریم خرید کنیم بریم پارک بازی کنیم شادی کنیم " بعد من یه خورده نگات میکنم سریع میگی " من که دوست داااارم باهات بازی میکنمممم " و بالاخره منو با این همه کار و ناهار درست کردن راضی میکنی یه خورده باهات بازی میکنم و دوباره به یه بهونه ای میام که برم سراغ غذا بعد میگی "مامان عاااا...
10 دی 1394

محرم94

امسالم مثل سالهای دیگه برای تاسوعا و عاشورا رفتیم آباده واسه نذر مامان جون.تو دهه اول محرم دو سه دفعه رفتیم خونه مادر جون فرشته و شما و سارینا و بابا رفتین هیأت.اولش میگفتی " نریم صدای هیأت بزرگه " ولی بعد دیگه دوست داشتی و به اون صدای بلند طبل هم عادت کردی.کلا توی خونه هم همش طبل به دست بودی و در حال نوحه خوندن به این صورت " مظموووول حسین شهید بلا حسین " ترجمه :مظلوم حسین شهید کربلا حسین. آباده هم که روز تاسوعا من و شما و بابا و باباجون رفتیم بیرون و هیأت ها رو دیدیم و آخرشم شما خسته بودی و داشتی کم کم میخوابیدی که تو راه برگشت یهو چشمت خورد به یه تاب و بیدار شدی نذر هم ناهار روز عاشورا بود البته صبح همون روز ...
26 آبان 1394
1